مدتی است در دایره نشانه ها سرگردانم....

در دایره منطق ها و معیارها ...

در بودن ها و شدن و کردن ها ...

مدتی است قهوه خوردن هم دیگر فاز نمی دهد ...

.

.

.

دارم فکر می کنم ...

.

.

.

باز هم بیشتر ...

.

.

.

دلم یه حمام آب گرم می خواهد ... که نه بخواهی قبض آبش را پرداخت کنی و نه ذخایر آب شیرین را گاییده باشی!

دلم یک تخت فنری می خواهد ... که نه صدا بدهد و نه دیسک کمرت را اذیت کند ...

دلم می خواهم جایی باشم که نه آدم باشد ، نه فیلم ، و نه کتاب و نه حتی کاغذ و قلم ...

دلم شرابی می خواهد که بخوری و بخوری و خرابت نکند ...

دلم ماشینی می خواهد که هیچ وقت تصادف نکند ...

دلم سکس می خواهد  ... بدون ترس ، بدون خستگی ، بدون اسارت ...

دلم یک پاستیل نوشابه ای تمام نشدنی می خواهد ... که دندانت را به درد نیاورد ...

اصلاً دلم می خواهد چند هفته ای نباشم ... خواب نه ... بیهوش هم نه ... مُرده هم نه ... فقط نباشم ...

- مهدی ...

- آقا ، یه هفته ست که غایبه ...

.............................................................................................

با این همه ، حالم خوب است و مشکلی نیست ...

همین .... هیچ ....

سلام .................................!