دیوار


به تاراج بردیم زندگانی را
به تاراجی عظیم از پس حادثه ای سهمگین
تا به تبسمی یا شاید فریادی
به بودن درودی فرستاده باشیم
باری
ادراک بیش از آن نبود
بیش از آن که استمرار خویش را به قضاوت بنشینیم
و زیستن را به لبخندی مجاب کنیم و درد را به فریادی

لبانمان به واژگان گرفتار شدند
دستانمان به تمنا
و چشم هایمان که منتظر خاموش ماندند ...
فسردیم و فرو ماندیم در تصادفی با خویشتن

بودن را معنا کردیم
ماندن را تمنا
و دیواری بس مبهم ترسیم شد
تا آینده در پس پرده به انتظارمان باشد ...

تولد

خیزران خشک ، در هم تنیدند
خاک ، به لرزه درآمد
خورشید ، منبسط شد
کوهها ، استوار مردند
کرمان ، پروانه شدند
و آدمی ...
در منجلاب شش روزه ی تقدیر
متولد شد ...
بهار بود ، تابستان ، پاییز یا زمستان ...؟
هرگز نفهمیدیم