داس
آنگاه که داسِ خوشه چینِ بی پروا
مواج در هوا
گزین رسیده شاداب خوشگان را بر زمین فرو می ریخت ،
تو متحیر از سنگینی فضا پرسیدی :
- " ناقوس ها برای که به صدا در می آیند ؟ "
هرگز فراموش نمی کنم
یاس آلوده نگاه محتضرت را سرگردان به دنبال امیدی
و سکوتت را خفه از روی عجز
و آخرین تپش های سبزت را
که دانه دانه به دور ها پراکنده می شد ...
و تنها صدایی که به مرگ خفته لاشه ی فضا را
حرکت می داد ،
باز صدای ناقوسی بود
از دور دست ...
( بهمن 86 )
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۷ ساعت توسط مهدی حسینی
|
بی گاهان