هزار و یک شب
سلام به همه دوستان گلم که بسیار دلم براشون تنگ شده بود ... اگه بدونید چقدر توی این مدت گرفتار بودم ... بگذریم ... قصد دارم دوباره وبلاگ نویسی رو آغاز کنم . والبته خواندن وبلاگ های دوستان رو ... این بار با یه شعر کلاسیک اومدم ... امیدوارم خوشتون بیاد .... پس تقدیم به همه ...
هزارت مرحبا جانا که با دردم در افکندی
نه چون دردی ، که درمانی به هر اشکی و لبخندی
چو کافوری که خوش بویی ، وزان خوش بو تری ، مُشکی
چو انگوری که شیرینی ، وزان شیرین تری ، قندی
شرابی ، بنگ و تریاکی ، هزاران بیش ناپاکی
چو آبی ، آتشی ، خاکی ، به بادم داده ای چندی
چه دریای که می باری ؟ چه صحرایی که می خوانی ؟
چه خورشیدی که می رنجی ؟ چه مهتابی ک می خندی ؟
بتی ؟ روحی ؟ خدایی ؟ شمس تبریزی ؟
که آنسانم ز خود کندی که گم شد بند و پیوندی
هزار و یک شب آخر شد ، چو فرهادم ، چو شیرینی
گمان کردی که ضحاکم ، پی افکندی دماوندی
بی گاهان