|
آغاز |
|
رویا هایم به زبان شعر واره ها |
این چشم ها ، روبروی تو چه گودالهایِ خالیِ سیاهی هستند ، هنگامی که دیدن تو ، آنها را به لرزه می اندازد. چاهی که عکس ماهی در آن افتاده باشد ... آینه های غبارگرفته هم شاید بتوانند برق آفتاب را منعکس کنند ، آنگونه که تو در آنها می نگری ....... تقدیم به آفتاب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت توسط مهدی حسینی |
سلام به همه دوستان گلم که بسیار دلم براشون تنگ شده بود ... اگه بدونید چقدر توی این مدت گرفتار بودم ... بگذریم ... قصد دارم دوباره وبلاگ نویسی رو آغاز کنم . والبته خواندن وبلاگ های دوستان رو ... این بار با یه شعر کلاسیک اومدم ... امیدوارم خوشتون بیاد .... پس تقدیم به همه ... هزارت مرحبا جانا که با دردم در افکندی نه چون دردی ، که درمانی به هر اشکی و لبخندی چو کافوری که خوش بویی ، وزان خوش بو تری ، مُشکی چو انگوری که شیرینی ، وزان شیرین تری ، قندی شرابی ، بنگ و تریاکی ، هزاران بیش ناپاکی چو آبی ، آتشی ، خاکی ، به بادم داده ای چندی چه دریای که می باری ؟ چه صحرایی که می خوانی ؟ چه خورشیدی که می رنجی ؟ چه مهتابی ک می خندی ؟ بتی ؟ روحی ؟ خدایی ؟ شمس تبریزی ؟ که آنسانم ز خود کندی که گم شد بند و پیوندی هزار و یک شب آخر شد ، چو فرهادم ، چو شیرینی گمان کردی که ضحاکم ، پی افکندی دماوندی
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت توسط مهدی حسینی |
مرا هنوز اهلیت گفتن نیست
ای کاش اهلیت شنودن بودی ؛
تمام گفتن باید و تمام شنودن ...
شمس تبریزی
+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت توسط مهدی حسینی |
به تاراج بردیم زندگانی را
به تاراجی عظیم از پس حادثه ای سهمگین
تا به تبسمی یا شاید فریادی
به بودن درودی فرستاده باشیم
باری
ادراک بیش از آن نبود
بیش از آن که استمرار خویش را به قضاوت بنشینیم
و زیستن را به لبخندی مجاب کنیم و درد را به فریادی
لبانمان به واژگان گرفتار شدند
دستانمان به تمنا
و چشم هایمان که منتظر خاموش ماندند ...
فسردیم و فرو ماندیم در تصادفی با خویشتن
بودن را معنا کردیم
ماندن را تمنا
و دیواری بس مبهم ترسیم شد
تا آینده در پس پرده به انتظارمان باشد ...
+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت توسط مهدی حسینی |
خیزران خشک ، در هم تنیدند
خاک ، به لرزه درآمد
خورشید ، منبسط شد
کوهها ، استوار مردند
کرمان ، پروانه شدند
و آدمی ...
در منجلاب شش روزه ی تقدیر
متولد شد ...
بهار بود ، تابستان ، پاییز یا زمستان ...؟
هرگز نفهمیدیم
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت توسط مهدی حسینی |
1. کاش همین لحظه،
و تنها همین یک لحظه ...
همه جان ، دست شوم و همه تن چشم ،
به تماشا و نوازش تو ...
ابدیت به درازای یک لحظه ......
2.من و تو و ما ضمایری بیش نیست ...
آدمیان خفته در میان واژگان ...
من های با تو ، ما شده ...
افسوس
جویبار تنهایی ها بی پایان .....
3.حقیقت را تلخ ، جرعه جرعه ، به کام در کشیدن ،
به که سرمست و شادمان
دروغ را آشکارا فریاد زدن .....
+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت توسط مهدی حسینی |
صدای هلهله وار سکوت می آید سکوت ................................. صدای شب ، خفقان ، انبساط شبنم برگ صدای مرگ ....................................... و ماهیان سربی با لبان بسته ی خسته به انتظار ، خاموش ...........................
+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت توسط مهدی حسینی |
آنگاه که داسِ خوشه چینِ بی پروا
مواج در هوا
گزین رسیده شاداب خوشگان را بر زمین فرو می ریخت ،
تو متحیر از سنگینی فضا پرسیدی :
- " ناقوس ها برای که به صدا در می آیند ؟ "
هرگز فراموش نمی کنم
یاس آلوده نگاه محتضرت را سرگردان به دنبال امیدی
و سکوتت را خفه از روی عجز
و آخرین تپش های سبزت را
که دانه دانه به دور ها پراکنده می شد ...
و تنها صدایی که به مرگ خفته لاشه ی فضا را
حرکت می داد ،
باز صدای ناقوسی بود
از دور دست ...
( بهمن 86 )
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت توسط مهدی حسینی |
دستانم بزرگ می شوند پاهایم نیز و سرم که دارد از چرخش ممتدش گیج می رود ، چیزی نمانده است به آسمان بخورد ... از مرکز ماه ، زمین را منفجر می کنم صورتکان به هم می پیچند ... لامپ مغزم ، نورش دو برابر می شود و آرامش سکوت مطلقی ست ...
+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت توسط مهدی حسینی |
این هفته به روز کردن آغاز را به دوستی شاعر سپردم ...
1.
من با خاطره ها دست به دست زمان داده ام
ببین چه بی پناه از جاده های سیاه و سفید رد می شوم
یادت هست که وقتی چراغ پیاده ها سبز شد
دستانم را خالی تر کردی و گفتی برو ؟ ! ...
پشت سرم همیشه صدایت را می شنیدم :
" آهای تاکسی " ...
2.
در آغوش برف غربت
دستهایی سردتر از تنهایی / ... / پاهایی بی حس تر از مرگ /
نفسی سنگین تر از سرنوشت / ... / در کنار بادی بی رحم تر از یاران /
با جا پایی عمیق / ... / و روحی فرو رفته در خود / ... / در سرمایی سوزناک تر از دوری /
با امیدی کم فروغ تر از مهتاب در شب های بارانی / ... /
تصمیمی گرفته است از ناچاری / ... / در ایستادگی ثانیه ها /
می خواهد خالی شود از پوچی / ... / رها شود از بیهودگی / ... / از همه چیز ... تهی ...
می خواهد کمی بخوابد / ... / بخوابد از اینجا ...... تا ابد ....
خسته ای عریان در آغوش برف غربت ...
+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت توسط مهدی حسینی |
| ||||||